تبليغاتX
www.allmylove.blogfa.com
www.allmylove.blogfa.com
I LOVE S.S.5.0.1 FOREVER


 

به ستاره ها خواهم گفت تا ان زمان که سحر میدمد بر جاده های شبت

بتابندتا مسیر ارزویت بی نور نماند.....

                                                           







نوشته شده در تاريخ شنبه 21 آبان1390 توسط mahsa

سلااااااااااااااااااام دوستای گلم من این وبلاگو انتقال دادم یه وب دیگه اگه دوست داشتین به لینک دوستانم مراجعه کنین روی لینک allmyloveکلیک کنین وب جدیدم باز میشه.خوشحال میشم اگه سررررررررررررررری بزنید.

باااااااااااااااااااااااااااااای باااااااااااااااااااااااااااااای.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 دی1390 توسط mahsa

دنیای من بعد از تو نابوده                 بس کن برای رفتنت زوده

باید بفهمی مرد این خونه                   تا پای جونش عاشقت بوده

من بیقرار اما تو خونسردی               انگار نه انگار عاشقم کردی

گریم گرفت از بس صدات کردم           من گریه کردم تا تو برگردی

برگرد اخه این جاده بن بسته                این جاده با تنهایی همدسته

عشق و تو قلبت مومیایی کن                تابغض این دیوونه نشکسته

اشکای ما هم سن بارون                     این گریه سهم هردوتامون

با من بمون شیرین ترین لیلا                     فرهاد تو بدجوری مجنونه

ترکم نکن بی تو نمی تونم                    من زندگیمو به تو مدیونم

من بی تو احساس بدی دارم                  من بی تو....من بی تو

                         من بی تو حرفشم نزن جوووونم......

من بی قرار اما تو خونسردی               انگار نه انگار عاشقم کردی

گریم گرفت از بس صدات کردم            من گریه کردم تا تو برگردی......!!!

(پویا بیاتی)




نوشته شده در تاريخ جمعه 23 دی1390 توسط mahsa

   سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوبیییییییییییییییییییییییییین؟مرییییییییییییییییییییییییی کریسمسسسسس.امیدوارم سال خوبی داشته باشیییییییییییییییین......با اینکه امتحاااااااااااان دارم گفتم باید بیام به همگی تبریییییییییییییییییییییییییییییییک بگمممممممممممممممممم.همتونو دوست دارمممممممممممممممممم تورو خدا دعام کنین فردا امتحانو خووووب بدمممممممممم.بااااااااااااااااااااای   

 





نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 دی1390 توسط mahsa

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوست جونی های خودمممممممممم خوبین؟حدس بزنین چی اوردم؟باورتون نمیشه.


قسمت اخر داستاااااااااااااااااااااااااااااااااانو اوردم هه هه هه بخونین خیلی باهاله.امیدوارم خوشتون اومده باشه.

صبح حدود ساعت 7 بود که یاسمن و مریم خداحافظی کردنو هیونگ اونارو تا فرودگاه همراهی کرد.

وقتی برگشت مهسا نشسته بود روی تخت وخیره به پنجره بود.اروم اومدو نشست کنار تخت مهسا.

مهسا بدون اینکه برگرده گفت:رفتن؟

هیونگ:اههم.

مهسا:کاش بیشتر می موندن منکه نفهمیدم کی اومدن کی رفتن.

هیونگ نفس عمیقی کشیدو گفت:ولی این مدت فکر نکنم بهشون بد گذشته باشه چون چندبار با جونگی و فروغ رفتن گردش یه بار هم رومینا بایونگی رفتنی بردتشون بیرون کلی بهشون خوش گذشته واینکه یه بارم منو فروغ بردیمشون رستوران.اونجا هم بد نگذشت فقط....

مهسابرگشت طرفشو گفت:فقط چی؟

هیونگ به صورت بی روح مهسا نگاهی انداختو گفت:فقط جای تو پیش دخترعموت خالی بود.

مهسا دوباره برگشت طرف پنجره اروم اشکی از گوشه ی چشمش لغزید افتاد روی دستش.

هیونگ گونه ی مهسا رو پاک کردو گفت:مهسا اروم باش قول میدم اگه خوب بشی دوتایی بریم پیششون مالزی تا هرچقدر می خوای باهاشون بگردی تا عوض این سفر اونا دربیاد چطوره؟

مهسا برا اینکه هیونگ ناراحت نشه لبخند اجباری زدو گفت:فروغ کجاست.

هیونگ:نمی دونم مگه اینجا نبود؟صبر کن زنگ بزنم ببینم کجاست.

مهسا:بی خیال خودش پیداش میشه زنگ نزن.

هیونگ:باشه.تو از صبح چیزی نخوردی صبر کن یه چیزی برات بخرم بخور.

مهسا:نباید چیزی بخورم دکترگفته قبل عمل نباید چیزی بخورم.فقط عمل چه ساعتیه؟

هیونگ:2:30ظهر.

مهسا:من اگه از این عمل زنده بیرون نیام....

هیونگ:تمومش کن خواهش می کنم تمومش کن.

مهسا:نمی خوای گوش کنی به حرفام؟شاید دیگه نتونی بشنوی پشیمون نمیشی؟

هیونگ باصدای لرزون گفت:فکرشم عذابه پس نگو. تو خوب میشی.

اشکی از روی گونه ی مهسا افتاد رو لباساش اما باخنده گفت:دیوونه هرکی میره عمل این حرفارو میزنه چرا فکر می کنی دارم میرم برنگردم؟

هیونگ پشت به مهسا ایستادو گفت:خب بگو...

مهسا:تو میدونی من نمی خواستم کسی از دستم برنجه ولی خب مادرمو ناخواسته رنجوندم بهش بگین منو ببخشه وگرنه من هیچوقت ارامش نخواهم داشت.

تاظهر کلی حرف بهم گفتنو گذر زمان باز احساس نمیشد.

ایستاده بود کنار پنجره و عمیق توی فکر بود صدای تلفن پشت سرهم شنیده میشد قطع میشد دوباره زنگ می خورد اما جواب نمیداد.

اینبار زنگ در توجهشو جلب کرد با بی حوصلگی رفت درو باز کرد.

جونگی ایستاده بود روبروش.

جونگی:خوبی؟همه نگرانتن چرا تلفنتو جواب نمیدی؟فروغ خوبی؟

فروغ بی اینکه جوابی بده برگشت ایستاد جلوی پنجره وبه نقطه ای خیره شد.

جونگی درو بستو اومد ایستاد پیشش.نگاهی به ساعت انداختو گفت:الان تقریبا یه ساعته بردنش.

فروغ چشماشو بست اشک اروم سر خورد رو صورتش.

جونگی بغلش کردو فروغ گفت:باید خوب بشه

جونگی:خوب میشه.

فروغ:اره خوب میشه و میاد تو عروسی کنار من میشینه وقتی من میام توی تالار باید جای بابام دستمو بگیره وبیاره پیش تو مگه نه؟

جونگی:اره عزیزم.

ساعت5عصر:

هیونگ جونگی فروغ یونگی نشسته بودن پشت دراتاق عمل و هنوز خبری نبود.هیونگ نمی تونست یه جا بایسته وهی میرفت یه طرفو برمیگشت.

یونگی:چه خبرته بشین سرم گیج رفت.اههههه

هیونگ یهو عصبانی داد زد:دیگه نمی تونم میرم بپرسم چی شد اخه عمل هم مگه اینهمه طول میکشه مگه دارن چیکار میکنن ؟؟؟؟

رفت طرف ایستگاه پرستاری و شروع کرد به دادو هوار.

مسئول بخش عصبانی داد زد:چه خبرتونه اینجا بیمارستانه حتما لازمه که تا الان طول کشیده همش هم بخاطر بیمار شماست اگه ادامه بدین مجبور میشم حراست رو خبر کنم بندازنتون بیرون.

اینو گفتو عصبانی تر گفت:شما فکر کردین چون معروفینو بازیگرین ما باید عین نوکر هرچی خواستین انجام بدیمو شمام صداتونو بندازین رو سرتونو ما لال بشیم!!!!!!

رومینا که توی یکی از اتاقا بود خودشو رسوندو مسئول بخش رو گرفتو گفت:سسسسسسسسس چی شده اروم باش.

هیونگ که دیگه نتونست جوابی بده برگشت پیش بقیه.

جونگی:همینو می خواستی راحت شدی؟هرچی از دهنش درومد نثار ماهم کرد!!!!

دراتاق عمل باز شدو دکترش اومد بیرون.همه دورش جمع شدن.

دکتر:عملش خوشبختانه با موفقیت انجام شد فقط باید صبر کنین تا داروهارو بخوره بنظر من قسمت اصلی درمانش بعداز اینه که به عهده ی خودتونه.

هیونگ:مهسا...... مهسا کجاست؟

دکتر:تاچند دیقه میارنش بیرون فقط صدا نباشه و دورشو خلوت می کنین البته الان تو ریکاوریه احتمالا دکتر لی ترجیح بده دوروزی بخش مراقبتهای ویژه باشه.

هیونگ:ممنونم دکتر.

دکتر:یکم ارومتر که شدین خیالتون راحت شد یکی تون بیاد پیشم تا درمان اصلی رو بهتون بگم.فعلا.

رومینا اومد پیششون وگفت:بچه ها خیالتون راحت شد خدارو شکر حالش خوبه الان راستی بردنش بخش مراقبتهای ویژه تا استراحت مطلق بکنه تا دوروز بعد.

هیونگ:یعنی نمیشه رفت دیدنش؟

رومینا:الان که مطمئنا بی هوشه ولی به هوش اومد از پشت شیشه چرا میشه.

فروغ:بچه ها بریم پیش دکترش.

هیونگ:من میرم شما بمونین یا خواستین برین دیگه موندن هم فایده ای نداره.

هیونگ راه افتاد طرف اتاق دکتر.توی راه همش خدارو شکر میکرد.

منشی تا هیونگ رسید گفت:دکتر منتظرتونن.درو زد وارد اتاق شد.

دکتر که داشت دستاشو میشست دستاشو پاک کرد با لبخند ارامش بخشی اومدو نشست سرجاش.

هیونگ:خب دکتر گفته بودین بیام.

دکتر:بله ببین دقیقا چی میگم.

هیونگ:بله.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

دکتر:درمان اصلی بعد از این شروع میشه یعنی اینکه ماده غده اصلی رو دراوردیم ولی شما باید با دادن به موقع داروها نزارین دوباره بیماری برگرده.

توی مدتی که کم نیست حدودا دوماه تا سه ماه باید دورش زیاد شلوغ نباشه بهتره ناراحت نشه استرس اصلا خوب نیست زیاد باهاش حرف نزنین و داروهاشو درست سروقتش بهش بدین تا خوب بشه خودم هم گاهی بهش سر میزنم استراحت به معنای واقعی.

هیونگ:بله دکتر خیلی ممنونم.

دکتر:بسلامت.

جونگی وفروغ هم از بیمارستان رفتن هیونگ هم رفت.

همه ی بچه ها توی خوابگاه بودن بجز هیونگ.دورهم نشسته بودن.

کیو:جونگی قدر این لحظه هارو بدون چون تا چند وقت دیگه حسرت می خوری اینجوری اروم بشینی.

هیون خندیدو گفت:اره تا می تونی لذت ببر چون زن مساویست با بدبختی.

یونگی:هه هه پس اینجور که بوش میاد داری بیچاره میشی.

جونگی خنده ی تحقیر امیزی زدو دراز کشیدو باخونسردی گفت:تاباشه از اینجوری بیچارگی ها!!!!

کیو خندیدو گفت:بچه ها ولش کنین هنوز داغه نمی فهمه بزارین به وقتش حالشو میپرسیم.

جونگی:بی صبرانه منتظرم ببینم چه جوری ضایه میشین.

هیون:راستی هیونگ کجاست مونده اونجا؟

جونگی:نمی دونم بزارین یه زنگ بزنم.

از جمع خارج شدو رفت توی تراس به هیونگ زنگ بزنه.بعد چند لحظه هیونگ گوشیشو برداشت:سلام چیه؟

جونگی:کجایی؟دکتر چی گفت؟

هیونگ:خونه خودمم خیلی حرف زد بعدا میگم چطور؟

جونگی:خونه؟واسه چی رفتی اونجا؟

هیونگ:کار دارم کاری داشتی باهام؟

جونگی:اونجایی؟بمون تا بیام.بای.

برگشت توی حال پذیرایی از بچه ها خدافظی کردو رفت خونه هیونگ.

هیونگ درو باز کرد.هیونگ:چی شده؟

جونگی:چرا اومدی اینجا؟چرا نیومدی خوابگاه؟

هیونگ:اینجا یکم بهم ریخته بود گفتم مرتبش کنم.

جونگی:الان تو این گیرو دار؟

هیونگ:جونگی می خوام مهسارو بیارم اینجا تا خوب بشه دکتر گفت خیلی باید مواظبش باشیم می خوام خودم پیشش باشم.

جونگی:فروغ کلتو می کنه.

هیونگ:نگران من نباش خودم درستش می کنم.گوشی هیونگ زنگ خورد.

هیونگ:الو بله الان میام ممنون.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 دی1390 توسط mahsa

سلاااااااااااام خوبین خوشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببینین چه فداکارم شب یلدایی اومدم داستان بزارم براتووووووووون بخونین.........

فروغ:راستی مهسا یاسمن فردا میاد؟

مهسا:اُه اُه بزار یه زنگ بهش بزنم الان میگه یه زنگ نزد دارم میرم پیشش.

تا زنگ خورد گوشیشو برداشت.

یاسمن:الو سلام خوبی مهسا؟

مهسا:سلام شرمنده دیر زنگ زدم ممنون تو چطوری؟

یاسمن:منم خوبم دلم برات یه ذره شده البته تافردا که چیزی نمونده!!!

مهسا:هه هه اره گلم منم دلم تنگ شده فردا کی میرسی اینجا؟

یاسمن:والا مدیر گفت حدودای ساعت دو ظهر اونجام ولی دقیق نمیدونم چطور؟

مهسا:هیچی همینطوری ادرسمو بهت اس می کنم....

فروغ اروم به مهسا اشاره داد که میریم دنبالش....

مهسا:خب میایم دنبالت عزیزم دو اونجاییم تا بیای....

یاسمن:زحمتت میشه ولی خوب کاری می کنی چون من بلد نیستم کره ای حرف بزنم.

مهسا:خواهش می کنم زحمتی نیست...پس تا فردا باااااااااااای....

یاسمن:باااااای عزیز....

مهسا گوشی رو گذاشت کنار تخت و رو کرد به فروغ و گفت:ممنون خیلی بد میشد اگه خودش میرفت خونه....

فروغ:مهسا چی بهش بگم اگه بپرسه چرا نیومده؟

مهسا:تو فرودگاه بگو کار واجبی پیش اومد بعد که رسید خونه یه نفسی تازه کرد بگو اینجام بهتره تو راه بهش بگی...

فروغ:خیلی سخته...

رومینا که تا اون لحظه فقط گوش میداد گفت:خب من برم دخترا یه عالمه کار ریخته رو سرم فعلا....

اون شب تا دیروقت دوتایی از خاطراتشون گفتنو کلی خندیدن و حسرت می خوردن که کاش اون روزا بود...

صبح هیونگ ساعت 7اومد بیمارستان.

تا رسید بلند بلند حرف میزد تا دخترا از خواب بیدار بشن...

مهسا:چی شده چرا به این زودی اومدی؟

هیونگ:دخترعموت کی میاد؟مگه نمیریم دنبالش؟

فروغ:هیونگ صدات یکم بلند نیست بیارش پایین برادر خیلی رو مخه....

هیونگ:تو مثلا همراهیا واسه چی خوابیدی؟

فروغ:نه اینکه تو تا صبح بیدار می موندی؟!

تا ظهر کلی باهم حرف زدنو تا نهارو بخورن هیونگ گفت:بدو بریم فروغ الان دخترعموهه می مونه اونجا مهسا کلمونو می کنه.

تا رسیدن فرودگاه هواپیما نشست اونا منتظر دن تا یاسمن بیاد...

یهو یه نفر از پشت سرشون گفت:سلام فک کنم شما باید فروغ باشین درسته؟

فروغ:بله شما یاسمن هستین؟؟؟؟؟؟؟

یاسمن:خوشبختم....پس مهسا کو؟؟؟؟

فروغ می خواست دهنشو باز کنه یهو یه دختره جیغ زد:یاسمننننننننن اون همون هیونکگگگگگگگگ نیست که مهسا واسش می مرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیونگ با تعجب به دهن اون دختره زل زد اروم گفت:چی گفت نفهمیدم فقط فهمیدم اسم منو گفت!!!!

فروغ که خندش گرفته بود گفت:داشت راجب تو حرف میزد درست فهمیدی!!

یاسمن اروم دختررو کشید پیششو زیر لب گفت:اروم چه خبرته؟ابرومو نرسیده نبر جونم.

فروغ:نمی خوای بگی این کیه؟

یاسمن:بله این دوستمه مریم راستش ما دوتایی اقامت گرفتیم مالزی مهسارو میشناسه جور شد اونم بیاد.




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390 توسط mahsa

سلاااااااام دوستای عزیزم....شب یلدای همگی مباااارک.........امیدوارم همگی خوش وخرم کنار کسایی که دوسشون دارین باشییییییییین.........

امروز اخرین روز از فصل تولد منه من عاشق پاییزم............

امیدوارم هندونه ی امشبتون مثه خودتون شیرین باشههههههههههه........




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390 توسط mahsa

سلاااااااااااام داستااااااااااااااااااان اوردم بخونییییییییییییین.نظر بزارین بیشتر میزااااااااااارم......

مهسا:واااااااااااای داری به زودی عروس میشی....

بعد مهسا یه لحظه فکری کردو گفت:وااااااااا اونموقع من تنها میشم.فرووووووووووووووغ.

فروغ خندیدو گفت:این هیونگی که من میشناسم عمرا نمیزاره تنها بمونی حالا مریض نشده بودی الان داشتی تو خونش اشپزی میکردی.

مهسا:لوس نشو من هنوز خیلی درس دارم خودتو نبین که همه چی وفق مراده!!!!!!!!

هیونگ:تموم نشد حرفتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فروغ:وای هیونگ ترسوندیم.

مهسا اروم دم گوش فروغ گفت:بهش بگم؟

فروغ:نه از جونگی میترسم.

مهسا:غلط کرده به اون چه من دارم میگم از خودش که نمیشنوه.تا حالا هم دیر شده!!

فروغ سرشو تکون دادو گفت:نمیدونم بگو دیگه....

هیونگ:چیه شما دوتا دو گوش هم چی پچ پچ می کنین؟

مهسا:هیونگ جونگی و فروغ دارن عروسی میکنن.

هیونگ با شنیدن این حرف سرجاش خشکش زد.

با من من گفت:چی؟عروسی؟دارین شوخی میکنین نه؟

مهسا:نه راسته دیروز مامان جونگی رسما خواستگاری کرده.

هیونگ با حالت عصبی گفت:ای اشغال چرا به ما نگفته پس؟!!!!!

فروغ:گویا از دستتون ناراحت بود.

هیونگ:غلط کرده ناراحته الان باید من بشنوم بقیه میدونن؟

فروغ:یه لحظه وایساببینم شمادوتا چرا چپ وراست به جونگی میگین غلط کرد غلط کرد هان؟نخیر هیشکی نمیدونه.

هیونگ گوشیشو برداشتو رفت بیرون.تا به بچه ها زنگ بزنه.

مهسا:وا چرا اینجوری کرد عوض تبریکش بود؟!

فروغ:ول کن حق داره منم اگه خبر ازدواج تورو از یونگی یا جونگی بشنوم کفرم درمیاد و احتمال داره خفت کنم.

هیونگ زنگ زدو به بچه ها خبر داد.وقتی برمیگشت داخل اتاق از جلوی ایستگاه پرستاری که میگذشت یه لحظه با تعجب برگشت دوباره طرف پرستارا.

هیونگ زیر لب گفت:جون من اینجارو ببین خاک تو سرت یونگی.

یونگی با رمینا مشغول بحث و گفتگو بودن یونگی اصلا هواسش به هیونگ نبود که هیونگ رفت طرفشون.

یونگی با دیدن هیونگ یکم هل شدو گفت:اینجایی؟داشتم میومدم پیشتون گفتم اول به رومینا یه سلامی بدم.

هیونگ با لبخندی گفت:بله معلومه خب سلامت تموم شد یه سر بیا کارت دارم.

یونگی زود برگشت طرف رومیناو دستشو دراز کرد طرفشو گفت:خوشحال شدم یادت نره چی گفتم فعلا.

رومینا هم سرشو تکون دادو دست داد.

تو راهرو دوتایی میرفتن که هیونگ گفت:بدجوری گیر کردی تو این بیمارستان نه؟

یونگی:چی منظورت چیه؟




ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390 توسط mahsa

سلاااااااااااااااااااااام خوفیییییییییییییین دوست جونی های خودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم هییییییی هستم نفسی میادو میره هه هه.خب داستااااااااااااااااااااان.

مادرجونگی:من به جونگی گفتم اون می تونه خودش همسر ایندش رو انتخاب بکنه و من هیچ دخالتی ندارم ولی گفتم که باید وقتی احساس کرد واقعا کسی رو دوست داره و باهاش قرار گذاشت هرچه سریعتر به ما بگه تا زودتر عروسی رو برگزار کنیم چون من به شخصه مخالف قرارهای طولانی هستم.

فروغ که نمی دونست چی بگه مات و مبهوت به مادر جونگی نگاه میکرد.

مادر جونگی:جونگی از من خواست تا بهت بگم پسرم واقعا خیلی دوست داره و می خواد باهات عروسی کنه......

بعد چندساعت که مهمونی به اخر رسید فروغ وجونگی از اونا خدافظی کردنو اومدن بیرون.سوار ماشین شدن از اونجا دور شدن.

فروغ از وقتی اون حرفهارو شنیده بود یه کلمه هم با جونگی حرف نزده بود.

جونگی اروم گلوشو صاف کردو گفت:نمی خوای باهام حرف بزنی هنوز این حرف جونگی تموم نشده بود که فروغ داد کشید:خجالتتتتتتتتتتتت نمی کشیییییییییییی؟؟؟؟؟؟

جونگی هل کرد و پاشو گذاشت رو ترمز گفت:هووووووووی چه خبرته ترسیدم یکم ارومتر.

فروغ:نمی تونستی بگی مامانت چی می خواد بگه؟

جونگی:خب اگه می تونستم که خودم می گفتم نیازی نبود از مامانم بخوام بهت بگه!!!!!!!!!!

فروغ:اخه من چی بگم؟

جونگی:راستش فک می کردم اعتراف به اینکه خیلی ازت خوشم اومده و قصد دارم باهات عروسی کنم خیلی مزخرف میومد بنظرم، فک میکردم بهت بگم بهم می خندی.

فروغ از این حرف جونگی خندش گرفت گفت:خب حق داری اصلا بهت نمیاد.

جونگی:نخند!!!!!!!!

فروغ بیشتر خندش گرفتو بلند بلند خندید.اما جونگی اروم بهش نگاه کرد بدون اینکه بخنده.

اروم گفت:حالا چی میگی؟

فروغ بهش نگاهی انداخت گفت:حالا ببینم چی میشه.

جونگی:ادا درنیار مامانم اینو گفت تا یه ماه دیگه تو توخونه بختی.

فروغ:نههههههههه.پس باید صبر کنین مهسا خوب بشه.

جونگی:باشه.....

اون شب هیونگ مثه شبای قبل استرس نداشت یکم ارومتر شده بود.مهسا پتوشو مرتب میکرد تا بخوابه به هیونگ که نشسته بود کنار پنجره گفت:هیونگ حالا که خیالت راحت شده بگیر بخواب باشه؟

هیونگ لبخندی زدو  گفت:باشه جناب اطاعت.

اومدو نشست روی صندلی کنار تختو مهسا برگشت رو به پهلو به طرف هیونگ.هیونگ هم سرشو گذاشت کنار تخت دست همدیگرو گرفتن اروم چشماشونو بستن.

صبح با صدای دکتر از خواب بیدار شدن.

دکتر:خب خوبی دیگه مهسا؟

رومینا وارد اتاق شد.

رومینا:سلام صبح بخیر.

مهسا:بله خوبم.ممنون رومینا.

دکتر:مهسا دیروز جلسه ای تشکیل شدو جراحی اصلیت هفته ی دیگه دوشنبه انجام میشه



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 آذر1390 توسط mahsa

امشب دلم پره،امشب مسافری....

فرصت نشد بگم،چی می کشم بری....

چشمم به رفتنت،دلگیرم از خودم.....

فرصت نشد بگم،من عاشقت شدم....

من عاشقت شدم،ما میرسیم به هم....

کاش مونده بودی و میشد بهت بگم.....

ما عاشق همیم ما میرسیم به هم.....

کاش اینجا بودی و میشد بهت بگم....

میترسم از همه،از این شبهای سرد...

تو فکر رفتنی،کاریش نمیشه کرد....

می خواستم بهت بگم،فکر کسی نباش...

می خواستم بهت بگم اما دلم نذاشت...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 آذر1390 توسط mahsa
.: Weblog Themes By Blog Skin :.




تبادل لینک
مدل لباس

عکس

ابزار رایگان وبلاگ